شعر و شعور

از پاسخ دادن به پیام‌های خصوصی و تلنگر زدن معذورم. [درباره]

مشخصات

موارد دیگر
آروم و عادي
شعر و شعور
41 کاربر
64 پست
344 دیدگاه
6411.5 امتياز
0000-00-00 [1399 سال ]
f - مجرد
دکترا و بالاتر

مدال ها و افتخارات

دنبال شدگان

دعوت شدگان توسط این کاربر

تا کنون 0 کاربر توسط "شعر و شعور" به جامعه مجازي پارسه فیس دعوت شده اند.
برای دعوت از دوستانتان به بخش ارسال دعوتنامه و یا پیشنهاد عضویت با لینک دعوتنامه شخصی مراجعه نمائید.

بارکد اختصاصي

تبلیغات متنی

شعر و شعور
شعر و شعور

[لینک ضمیمه]

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور
امید
«امید» نهالِ در حال رشدی‌ست که جهت آن همیشه به سوی «آینده» و ریشه و پایه‌ی آن در زمینِ محکم «حال» استوار است و همیشه از لحظه‌های موجود تغذیه می‌کند.
شعر و شعور

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور
شب برکه‌ی ماه، شب سکوتی شنواست
شب خیره به هرچه هست، شب خیره به ماست
شب در من و من در شب و شب می‌داند:
هرجا که منم هزار و یک غاِر حراست

دکتر ایرج زبردست

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور

سر شب، عاشق باران بودم
و دلم، لک زده تا
بچکم از لب دیوار حیاط
نم آبی بزنم باغچه را
یا‌کریمی به دلم پر زده بود
که در ایوان خنک
تکه نانی بخورم
جرعه آبی لب حوض
بپرم تا لب بام
مثل یک قاصدک شاد و رها
رقص‌کنان، دل سپردم به نسیم
ماهی تنگ بلور
در دل روشن دریایی من
باله می‌جنبانید
من، چه افکنده حجابی در من
وقت آن‌ست دگر برخیزد
هم‌چو آیینه نشستم لب حوض
سینه خالی شده از هر چه جز او
گاه یک پولک سرخ
گاه یک شاپرک مست رها
شرم یک شاخه بید
رازِ نازِ گل محبوبه‌‌ی شب
قامت پیچک تنهای صبور
سینه‌ام منزل نور
عدم‌آباد وجود
من، چه بی من زیباست
گل سرخم شاید
یا که یک بَدبَده‌ی خوب و نجیب
چمنم، یاسم، گاهی شبنم
رد باران جریان دارد بر گونه‌ی من
جنس ابر است چشمم
عشق در سینه سکوتی پر راز
روح من جنس خدا
نفسم زمزمه‌ی پاک نیاز
نیمه‌شب، من خود باران بودم
نم دیوار حیاط
ماهی کوچک حوض
قامت پیچک باغ
هر چه گشتم که بیابم ز من آیا که نشانی
صد شوق
هیچ هیچم
همه چیز

کیوان شاهبداغی

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور
کتاب‌های زنده

انسان‌ها همانند کتاب‌هایی زنده‌اند که مطالب درونشان توسط ضمیر ناخودآگاه، تلاش‌های آگاهانه و اعمال خود‌‌ به‌ خودی زندگیشان نوشته شده‌است.
بعضی از مطالب و فصول کتاب آدم‌ها، گویی برای ما نگاشته شده‌اند. آنگاه که با آنان ارتباطی همدلانه برقرار می‌کنیم، اطّلاعات و تجربیات گران‌قدری را به رایگان در اختیارمان قرار می‌دهند.
شعر و شعور

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور
پروردگارا♡
حُسنت به ازل نظر چو در کارم کرد
بنمود جمال و عاشقِ زارم کرد
من خفته بُدم به ناز در کَتمِ عدم
حُسن تو به دست خویش بیدارم کرد

فخرالّدین عراقی

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور

چشمم به درخت‌های پشت پنجره افتاد. شکوفه کرده بودند؛ با تمام توان در حال رشد بودند...

شنیده بودم امسال بعضی‌ها ‌تصمیم گرفته‌اند عید را تحریم کنند و آمدن بهار را جشن نگیرند...!

انگار بهار منتظر می‌مانَد تا سوگواری غم‌های بی‌شمار ما تمام شود؛

سور و سات جشنمان را مهیّا کنیم و بعد بیاید!

بهاری که پوست خزان‌زده‌ی درختان را به جستجوی شکوفه رگ به رگ طی می‌کند چگونه منتظر بماند؟!

بهار‌ کار خودش را می‌کند حتّی اگر غرقه‌ی غم باشیم؛ حتّی اگر لحظه‌ی ترکیدن بمب تحویل سال مادرم را نبوسم؛ لباس نو نپوشم؛ باز هم بهار جوانه‌هایش را در دلم می‌کارد.

حتّی اگر نخواهم ببینمش‌ و مثل بچگی‌هایم -موقع قهر- با دو دستم چشم‌هایم را بپوشانم باز هم نور درخشان آفتابش از میان انگشتانم به عمق چشم‌هایم نفوذ می‌کند.

بهار شدن، انکارناپذیر‌ترین واقعه‌ی جهان است‌.

شعر و شعور


اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور
در کنار آنهایی باش که نور می‌آورند و جادو می‌کنند، آنها که با چوب جادویی کلام، گفتار، نگاه، رفتار و منشِ ویژه‌ی خودشان تو و جهان را متحّول می‌کنند و همه‌ی بازی‌ها را به هم می‌زنند. کسانی که قصه‌های زیبا می‌گویند و تو را به چالش می‌کشند و تغییرت می‌دهند.

ویلفرد پترسون

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور

[لینک ضمیمه]

اشتراک دهندگان :
شعر و شعور
شعر و شعور
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می‌تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشن‌تر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه‌ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می‌پرسد
پرسنده: من شنیدستم
تا جهان باقی‌ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک!‌ چه می‌دانی؟
آن سوی این مرز ناپیدا
چیست؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟
مزدک: من جز اینجایی که می‌بینم نمی‌دانم
پرسنده: یا جز اینجایی که می‌دانی نمی‌بینی
مزدک: من نمی‌دانم چه آنچه یا کجا آنجاست
بودا: از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می‌رفت
زرتشت: آه، مزدک! کاش می‌دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا، اهورا نیز
بودا: پهن دشت نیروانا نیز
پرسنده: پس خدا آنجاست؟
هان؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی‌ست مرزی هست
همچنان بوده‌ست
تا جهان بوده‌ست

زنده‌یاد اخوان ثالث

اشتراک دهندگان :
صفحات: 1 2 3 4 5
طراحي و اجرا: parsehost.in
جامعه مجازي پارسه فیس يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 18.232.188.251