シسلام به همه دوستان گل פֿـوشـحال میشیـҐ تو جمعموלּ باشه...از نهایت قلبموלּ בوستـوלּ בاریـҐ ڪاربراے پارســہ シ

❤‿❤جمع همه دخترا و پسرا❤‿❤

♥اگر غمگینی،اگر شادی،اگر دلت گرفته ،اگر...جات همینجاست

نظرسنجي

گروه پـــاتوق خوبــه عایا ؟؟؟ عالیه (70% - 84 )

خیلی خوبــه (6.67% - 8 )

خــــوبه (7.5% - 9 )

متوســــط (4.17% - 5 )

بد (0.83% - 1 )

خیـــلی بد (10.83% - 13 )


رتبه گروه

رتبه بر اساس تعداد ارسال : 5

رتبه بر اساس تعداد کاربر : 10

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

آخرین بازدیدکنندگان گروه

جدیدترین کاربران عضو شده

بیشترین برچسب های استفاده شده

تبليغات متني

پـــــاتــــوقــــــ

گروه عمومی · 1227 کاربر · 79549 پست

ارسال به پـــــاتــــوقــــــ

✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم ...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

هميشه دوست داشتم بفهمم كه چه چيزي آدم ها را اينقدر عوض ميكند. چه چيزی باعث ميشود فراموشی بگيرند و يادشان برود گذشته و خوبي هایی كه در حقِ شان شده است را...
دلم ميخواست بفهمم انسانيت را كجای زندگیِ شان گم كرده اند. گذشت را با چه چيزي معاوضه كرده اند. دلسوزي را به چه بهایی فروخته اند. احساسِ شان را كجا دفن كرده اند. آدم ها با خودشان چه كار كرده اند كه به این روز افتاده اند. با ديدنِ ناحقی سكوت ميكنند، با ديدنِ بي عدالتي چشم هايشان را می بندند، در مقابل توهین و تحقیر سکوت می کنند و ادب...
برای تخريب هم ديگر ميجنگند و ساعت ها و ماه ها وقت گران بها را صرف دشمنی میکنند. لذت ميبرند از غم و ناراحتی و حتی خُرد شدن هم ديگر. فخر ميفروشند بابت ظاهر زندگی پر زرق و برقشان و افتخارشان شده لباس های مارك فلان و ماشين و خانه های آنچنانی
ميگويند كه دليلش عوض شدن زمانه است. اما من ميگويم كه زمانه هميشه همين مزخرفی بوده که هست. این آدم ها هستند که عوض شده اند و انسانیت را به هیچ فروخته اند... همین!


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

از آن زنهایی میشوم که قید کار کردن بیرونِ خانه را میزند و مینشیند توی خانه....
به وقت پاییز دبه ها را از انباری در میاورد و ترشی میگیرد،
از ناز خاتون گرفته تا آن ترشی مخصوصی که فقط برای توست...
از آن زنهایی که اول صبح نان تکه میکند و میگذارد توی سبد،
بعد هم اول مرد خانه،
بعد بچه ها را صدا میزند...
از آن زنهایی میشوم که کیک شکلاتی با کشمش درست میکند و حواسش هست برای دختر کوچکش دفتر یادداشت بخرد...
از آن زنهایی میشوم که عصر همسرش که از سر کار بر میگردد چای میگذارد روبه رویش با یک تکه از آن کیک،
و از اتفاقات روزمره اش حرف میزند،
از اینکه یک نفر امروز صبح که نان خشخاشی خریده بود و در راه خانه بود
چقدر شبیه مادرجان خدا بیامرز بود...
از آن زنها که شب که میخواهد بخوابد، خستگیش میشود لبخند و مینشیند روی لبانش،
از آن زنها که توی امنِ آغوشِ مردشان
به سه نرسیده خوابشان برده...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

نه كه دوست داشتن ، دلتنگے ، غم و هزارها حس توے آدم‌ها فرق بكند...
نه كه بشود حس‌ها را بينشان پرده كشيد و زنانه و مردانه كرد...
فقط وقتے كاغذ و مداد را ميدهے دستِ آدم‌ها يكے گل و كوه و خورشيد مے ‌كشد...
يكے خط خطے مے كند ، يكے تمرينِ امضا و شايد يك نفر هيچے ننويسد و نكشد... حس‌ها توے همه آدم‌ ها يك شكل وارد مے شود اما بيرون ريختنِ آدم‌ها ، اثراتش توے چشم‌ ها و دهان و دست‌هايشان فرق مے ‌كند...
تو شايد غروب‌هاے جمعه را بهانه كنے دلت مثل چاهِ همسايتان بگيرد و آب دهنت را به زور قورت بدهے و بعد غروبِ خورشيد هم چراغِ اتاقت را روشن نكنے و خوب بدانے و بفهمے اين تصويرِ دلتنگي‌ات است....
يكے شايد توے ترافيك سيگارش را نصفه از پنجره ماشين بيرون پرت كند و هے توے آهنگها دنبالِ آن آهنگے بگردد كه فلانے دوست داشت و مطمئن باشد امروز دلش تنگ شده....
يك نفر هم روے تخت دراز بكشد از اين پهلو به آن پهلو بشود و به بهانه‌ے اين كه فردا بايد برود سركار چشم‌هايش را به زور ببندد كه خوابش ببرد و هيچ كار اضافه‌اے نكند اما اطمينان داشته باشد كه فردا شب از امشب هم دلتنگ‌تر است...
آدم‌ها فرق مے ‌كنند ، همه يك جور نيستند...
مردانه و زنانه ندارد ، بعضے روزها مردانه دوستت دارم بدونِ حرف ساكت و با نگاه ‌هاے يواشكے وقتے كه سرت توے لب‌تاپ است و قهوه‌ات سرد شده...
بعضے وقت‌ها هم زنانه دوستت دارم ، الكے توے خودم مے روم الكے قهر كنم و دوست داشتنم را ، وقتے مے گويے دوستم داري فقط با يك لبخند مے‌گويم...
مهم اين است من بدانم وقتے توے دلت غم خودش را به در و ديوار مے كوبد همه چيز به آرامےِ آن گل و خورشيد و كوهے كه ميكشے نيست...
تو بدانے وقتے بدونِ حرف زدنِ دائم نگاهت مے ‌كنم همه چيز آن هيچ چيز و كاغذِ خالے نيست...
آدم‌ها فرق دارند ، بعضے وقت‌ها مردها شايد زنانه گريه كنند و دلتنگ باشند...
بعضے اوقات زن‌ها مردانه توے بالكن سيگار بكشند و پوزخند بزنند و غمگين باشند....
حس‌ها هيچ وقت زنانه مردانه نمے‌شوند...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

....امان از اين مردم
چه بي مهابا عوض ميشوند
چه بي رحم ميشوند
چه بي تفاوت ميشوند
چه راحت كنار ميگذارند و ميگذرند
چه حرف هايي لحظه هايشان را مي سازد چه سكوت هايي ويرانشان ميكند
چه روزهايي را به اسم عشق ميگذرانند
چه روز هايي تنفر تمام زندگيشان را ويران ميكند
پس كجاس پسرك عاشق
كجاس دخترك بي قرار
چه شد ان نفس هاي بي قراري
چگونه اينقدر سياه ميشويم
چگونه يك شب كنار هم رويا هاي لباس سپيد را ميسازيم
اما فرداي همان روز از هم نفرت داريم
كجاس ان شيرين كه پاي فرهادش تا پايان دنيا مي ماند
كجاس دستان فرهادي كه لحظه هاي شيرين را گلستان كند
چرا مردانه پاي هم نمي مانيم
چرا هر روز از عشق جديدي حرف ميزنيم
چرا ادم روز هاي سخت هم نيستيم
عشق عمل مي خواهد
فرهاد باشيم...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

بيا برويم به صد و پنجاه سال قبل...
به خانه‌هاے حوض دار ، به اتاق‌هاے توو در توو...
من پاييز كه شد انار دانه كنم برايت با گلاب و شكر ، شب‌ها درز پنجره‌ها را با ملافه بگيرے كه سرما توے تنمان نرود ، بنشينيم دورِ كرسے ، از حُجره بگويي برايم و كسب و كارت...
لبخند بزنم و سيب پوست کنم بعد از شامت بخورے كه خستگے دركنے ، دراز كشيده باشے لا به لاے حرف‌هايت سكوت بشود ، دنبال چشم‌هايت بدود نگاهم بفهمم كه خوابے و لحاف را روے تنت صاف و صوف كنم...
بيا برويم به صد وپنجاه سال قبل ، به همان جايے كه تا زمانِ پير شدنمان ، يادم نيايد كِے گفتے دوستم دارے ، يادم نيايد كِے كادوهاے يك دفعه اے گرفته باشے برايم...
ولے خوب به خاطر بياورم لا به لاے ملافه هايے كه لاے درزهاے پنجره ميگذاشتے چقدر 'دوستت دارم' بوده...
بيا برويم به صدوپنجاه سال قبل به واقعيت ، به پاے هم ديگر پير شدن به ماندن ، به با لباس سفيد رفتن با كفن سفيد برگشتن...
بيا فاصله بگيريم از امروزے بودن ها از ماهگرد گرفتن ها و سالگرد گرفتن ها ، از كادو هاے يك دفعه اے از دوستت دارم هاي تلگرامے...
از امروز بودن ها و فردا رفتن ها ، بيا فاصله بگيريم از اين همه مجازے بودن...
بيا برايت انار دان كنم با گلاب و شكر ، بيا لاے درزهاے پنجره ها را با ملافه بگير كه سرما توے تنمان نرود...
بيا اصلا حرفے نزن نگو دوستم دارے اما واقعے باش ، اين دنياے امروز دارد حال همه را بهم مے‌زند...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

هميشه مردی را دوست داشتم
كه زن بودن را بفهمد ...
تا بتوانم
در كنارش با خيال راحت دختر بمانم
و بدونِ ترس پا به زنانگي ام بگذارم ...
هميشه مردی را دوست داشتم
كه قوی تر از مشغله هايش باشد ...
آنقدر قوی كه چيزی جز جسمم را دوست بدارد !
مردی كه گريه كند
بخندد
مردی كه مرد باشد !
مرد بماند ...
كسی كه روحش را در دستانم بگذارد
و با امنيتِ تمام |آقا| صدايش بزنم ...
كه عشق نه برای من تكراری شود ،
نه برای او...
هميشه دوست داشتم
عاشقِ مردی شوم كه من را بفهمد ....
خطوطِ روحم را بشناسد ،
خطِ قرمز هايم را رد نكند... و به تمامِ آنچه هستم
و می خواهم باشم احترام بگذارد....
كسی كه بتوانم
بدونِ لحظه ايی ترديد تمامِ وجودم را به لبخندش ببخشم...
مردی كه وفا را بلد باشد
مسئوليتٌ قلبی را كه عاشق می كند ،
حرفی را كه می زند
بر عهده بگيرد...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

از بچگي بهمون ياد دادن كه عجله كار شيطونه،
الان هممون بزرگ شديم و اين جمله رو خوب ميدونيم كه عجله كار شيطونه، اما هممون عادت كرديم،عجله اي از يك نفر خوشمون بياد،عجله اي دوستش داشته باشيم عجله اي باهاش بريم بيرون عجله اي سعي كنيم بشناسيمش عجله اي ازش متنفر بشيم و در اخر خيلي عجولانه تصميم ميگيريم كه ازش جدا شيم و عجله اي به اين نتيجه ميرسيم كه اين از همون اول هم معلوم بود به درد ما نميخوره،حالا افسردگي ها و ناراحتياي بعدش بماند،
ما ميدونستيم عجله كاره شيطونه اما شيطون شديم افتاديم به جونه خودمون،
هيچوقت سعي نكرديم به مرور از يك نفر خوشمون بياد، به مرور حس كنيم كه دوسش داريم، به مرور باهاش بريم بيرون به مرور بشناسيمش و به مرور به اين نتيجه برسيم كه ميتونيم كنارش خوش باشيم، هميشه اين ادم هايي كه به مرور اومدن تو زندگيتون موندني ترند،خواستني ترند، ادم هاي به مرور زندگيتون زياد...


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

گاهی که به آینده فکر می کنم،می ترسم. مبادا روزی برسد که علایقم را از دست بدهم...
نکند که روزی از ثانیه به ثانیه زندگی ام لذت نبرم...
که آن روز ،روز مرگ من است. بدترین نوع مرگ همین است...
مردن در ثانیه هایی که (باید) گذراند...
فکر کنید روزی برسد که دیگر در کنار عزیزانمان احساس خوشبختی نکنیم. آنجاست که می فهمیم دیگر حتی پولدارترین آدم دنیا بودن هم حس خوبی به ما نمی دهد.
چه بسا انسان هایی که ساعت ها در پی بدست آوردن کاغذ پاره های کثیف می دوند ...
آنقدر می دوند که وقتی گرد خستگی بر تنشان می نشیند و می خواهند خستگی در کنند هیچکس نیست که برایشان چای بریزد و پای درد و دلشان بنشیند.
تازه می فهمند کاغذهای بی جان محبت نمی دهند.
عشق نمیدهند..
سلامتی را تضمین نمی کنند..
گاهی اوقات دوست دارم که از خدا فقط عاقبت به خیری بخواهم...
بخواهم که تا اخر عمر عاشق چیزهایی که هستم بمانم..


اشتراک دهندگان :
✿Şάრãɲҽ✿
✿Şάრãɲҽ✿

بچه که بودم مادرم میگفت تودونه هاے انار یه دونش بهشتیه!
هیچکے ام نمیدونه کدومه ...
توو همون عالمِ بچگے انار شد اسرار آمیز ترین خلقتِ خدا براے من ...
از شوقِ اینکه یکے از اون دونه ها بهشتیه همیشه با لبخند و ذوق دونه هاے انارو میزاشتم توو دهنم ...
حالا که بزرگ شدم فکر میکنم خدا دلش میخواسته با همون انار بهم یاد بده وقتے دونه دونه اتفاق هاے خوب و بد رو میاره تو زندگیم من از همون لبخند ها تحویلِ نگاهِ مهربونش بدم ...
چون یکے از همین اتفاقا میتونه بهشتے ترین اتفاقِ زندگیم بشه ....
اون دونه بهشتیه بچگے هام بهونه بود تا من رازِ تک تکِ یاقوت هاے دلِ انارِ تَرَک خورده رو بدونم ...


اشتراک دهندگان :
صفحات: 1 2 3 4 5
طراحي و اجرا: parsehost.in
جامعه مجازي پارسه فیس يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 3.233.224.8