Elmira❤

مشخصات

موارد دیگر
خوشحال
Elmira❤
10 کاربر
4 پست
17 دیدگاه
115.25 امتياز
1373-04-25 [25 سال ]
f -

مدال ها و افتخارات

دنبال شدگان

گروه های من

دعوت شدگان توسط این کاربر

تا کنون 0 کاربر توسط "Elmira❤" به جامعه مجازي پارسه فیس دعوت شده اند.
برای دعوت از دوستانتان به بخش ارسال دعوتنامه و یا پیشنهاد عضویت با لینک دعوتنامه شخصی مراجعه نمائید.

بارکد اختصاصي

تبلیغات متنی

Elmira❤
Elmira❤
خوب یادم هست...وقتی که خیلی بچه بودم،هر روز عصر ها بجای آنکه با دخترک همسایه بازی کنم؛میرفتم کنارش مینشستم.روی همان سکوی سنگی...
بالا و پایین میپریدم.
میگفت:اگر بیفتی سرت میشکند هاا! و منِ مغرور میگفتم:نه،مگر بچه ام که بیوفتم.
با شور و شوق از آن خیابان کوچک و خلوت رد میشدم و از خانه برایش آب می آوردم.
مرا میبوسید و میگفت:دخترکم، تو عصای دستمی...و من خوشحال...
میگفت:فردا از باغ برایت گل می آورم.از آن گل های بنفشی که دوست داری...و من میگفتم :میشود من هم با تو بیایم؟ مگر عصای دستت نیستم؟ به حرف هایم میخندید...
خوب یادم هست که با اسمم، شعر میساخت...یاس بابا،گل بابا.
همیشه میگفت:این بچه خیلی خوبه، آرومه..
به زور بغلم میکرد تا مرا ببوسد.
وقتی که از در حیاط وارد میشدیم، یک دنیا خوشحال میشد و با لبخند پذیرایمان بود.
میگفت:بچه هام پاره های تنمن..
بزرگ تر که شدم ، نگرانی برای حال بدش هم به احساساتم نسبت به او افزوده شد...
دعا میکردم همیشه برایش.
خدایا لطفا زود خوب شود...
مجبور نشود دکتر برود...و کنار این ها، چه خاطرات خوب و خنده داری که نداشتیم.
دنیای بزرگ ما هی چرخ خورد و ما جوان تر و او پیر تر...
وقتی از او دور بودم هی غصه میخوردم.
آرام و یواشکی گریه میکردم.
با خود میگفتم کاش این زمان زود تر بگذرد تا ببینمش.
و چند روز مانده به تولدم ، که گفتند:می آید چند روز پیشمان بماند...
و کسی چه میدانست من تا چه حد خوشحال بودم که شب تولدم، کنارم دارمش...
و درست همان شب کذایی بود که دکتر ها گفتند:دیگر دارو برایش جواب نمیدهد و تنها راه مانده مان شد، دیالیز...
و هیچکس نفهمید که من آن شب،از هرچه تولد و کادو متنفر شدم.و تا صبح نخوابیدم.
آن زمان ها، اگر یک لحظه به نبودنش فکر میکردم، از غصه میمردم و از خودم عصبانی میشدم . شاید چون با آن قد بلند ، هر روز جلویم راه میرفت...
ولی دوسالی که گذشت...چند مدتی که دیگر راه نرفت و روز هایی که من دستان داغش را میبوسیدم، منطق هم عجب نظر میداد...
دوست داشتم بمانم کنارش.
میهمانی رفتن را کنسل کردم تا کنار هم فوتبال ببینیم.
فینال جام جهانی، همین پارسال...
میگفت:این خارجی ها هم نعمت فراوان دارند ها.
ببین برایشان چه بارانی میبارد.
افسوس میخورد...میگفت:اگر طارمی آن آخری را گل کرده بود؛ باور کن ایران هم می آمد بالا...میگفت:جوونامون با غیرت اند.میتوانستند.
هنوز هم که فوتبال میبینم، یادش می افتم.
خوب از فوتبال سر در می آورد.
میگفت آن پسرک لر، جلوی بت مغرور دنیا قد علم کرد.
یادم میآید آن قبل تر ها میگفت:چرا این پیرمرد با رضاییان لج کرده؟ باید این بچه را ببخشد.و من لبخند میزدم به وسعت مهربانی اش.
و یک روز صبح بود که هرچه مهربانی و لبخند داشت جمع کرد و رفت...
و من تازه فهمیدم غم واقعی یعنی چه؟ و دلتنگی اصلا چه معنی میدهد.

اشتراک دهندگان :
Elmira❤
Elmira❤

گاه گاهی با خودم نامهربانی میکنم
با خودم لج می کنم با غم تبانی میکنم
.
می نشینم چای می نوشم کنار پنجره
بی کسی های خودم را دیده بانی می کنم
.
آب می ریزم به روی خاک گلدان های خشک
آب پاش خانه را دارم روانی می کنم
.
چشم می دوزم به دستانی که در دست تو بود
خاطرات رفته ام را بازخوانی می کنم
.
بی نشانی رفتی و دلتنگ ماندم چاره چیست
نامه ها را می نویسم بایگانی می کنم
.
آه حالا که خودت اینجا کنارم نیستی
در کنار عکس تو شیرین زبانی میکنم


اشتراک دهندگان :
Elmira❤
Elmira❤

صُبحی که بوسه َ م ندهی ؛ بی طُلوع باد


اشتراک دهندگان :
طراحي و اجرا: parsehost.in
جامعه مجازي پارسه فیس يک سايت کاربر محور است.
مديريت سايت مسئوليتي در قبال مطالب ارسالي کاربران ندارد.
آیپی (IP) شما: 18.204.227.250